گنج

شمارهٔ ۲۶۱

قافیه: یرمنکرد۲۰ بیت
گلی تو، گل! نظر اما نمیتوانم کردملی، دماغ تر اما نمیتوانم کرد
کنم بآتش فریاد، کوه را سیلابدل ترا خبر اما نمیتوانم کرد
ضرور گشته ز خود رفتنی مرا ز غمشز کوی او سفر اما نمیتوانم کرد
عجب بلای سیاهی است زلف پر شکنشاز این بلا حذر اما نمیتوانم کرد
هزار معنی نازک ز هیچ میسازمسخن از آن کمر اما نمیتوانم کرد
نظر بهر که کنم جلوه گاه جانانستبغیر او نظر اما نمیتوانم کرد
نظر به غیر گرفتم کنم، نگاه ز شرمبروی کس، دگر اما نمیتوانم کرد
اگر به دامن پاک رخش نگاه کنمباین دو چشم تر اما نمیتوانم کرد
چه سود خاک شدم گر به راه وعده او؟ز دست او به سر اما نمیتوانم کرد
توانم از همه کس بهر خاطر تو گذشتز خاطرت گذر اما نمیتوانم کرد
پرم چو غنچه، ز اشک و، ز تاب آن گل رورخی بگریه تر اما نمی توانم کرد
خیال سرو تو خواهد بلند پروازیبه این شکسته پر اما نمی توانم کرد
تلاش شور من از بهر سنگ طفلانستتلاش سیم و زر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه توانم تلاش روزی کردبیاری هنر اما نمیتوانم کرد
ز ناز گفت که یک چشم صبر کن ز رخمبه چشم، این قدر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه کنم سیر گلشن رویشغمش ز دل بدر اما نمیتوانم کرد
تو جمله دلبری و، من تمام دل شده امبدادنش جگر اما نمیتوانم کرد
سر از محیط عدم بر زدم بسان حبابزخویش سر بدر اما نمیتوانم کرد
چو سنگ ز آتش من گشته خانه ها روشنچراغ خویش بر اما نمیتوانم کرد
سراغ کعبه مقصود کرده ام واعظسراغ همسفر اما نمیتوانم کرد