شمارهٔ ۲۵۹
ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کردزینت این بس که بهر ژنده توانی سرکرد
شمع سان هرکه شبی بخت چراغش برکردتا سحر خاک کدورت ز جهان بر سر کرد
داشت دل را بشنیدن ز کدورت ها پاکپنبه گوش، نگهداری این گوهر کرد
بزمین برد فرو خجلت محتاجانمبی زری کرد به من، آنچه به قارون زر کرد
نه چنان ترک سراز یاد تو کردم ای دوستک پس از مرگ توان خاک مرا بر سر کرد
در جهان قیمت ما را هنر ما پوشیدزنگ با تیغ نکرد، آنچه بما جوهر کرد
نیست این بحر بلا جای اقامت ای خسکشتی نوح نیارست در آن لنگر کرد
عمر با این همه تعجیل ندانم واعظکه چسان بامن بیچاره دو روزی سرکرد