شمارهٔ ۲۵۲
جهان خاک کَرَمخیزی ندارداز آن تخم سخنریزی ندارد
به حال راستان پی بردم آنگاهکه گفت استاد:«الف چیزی ندارد»!
مترس از بخشش ای منعم، که گیتیچون همت ملک زرخیزی ندارد
جهان چیزی که دارد مردم، امادگر از مردمی چیزی ندارد
ز حد خوش میبرد ظالم ستم راجهان گویا سحرخیزی ندارد
گذشتی تا ز خود، رفتی بر دوستدر حق جز تو دهلیزی ندارد
ندارد به ز عاشق زینتی حسنچه شیرین آنکه پرویزی ندارد؟
همه در خواب خوش، تا روز مرگندشب مستی، سحر خیزی ندارد
به قزوین پای بندم، ور نه واعظجهان خوشتر ز تبریزی ندارد