گنج

شمارهٔ ۲۳۰

قافیه: رپیچد۷ بیت
به دل اندیشه جانانم از شوکت نمی‌گنجدمی دیدار او در ساغر طاقت نمی‌گنجد
شب وصلش چنان بر خویش می‌بالم ز دیدارشکه نور دیده‌ام در پرده حیرت نمی‌گنجد
از آن رو می‌روم از خود، چو می‌آیی به بالینمکه دیدن خویش را پیش تو در غیرت نمی‌گنجد
ز درد روز مهجوری، ز غم‌های شب دوریز بس پر شد دلم، در بستر راحت نمی‌گنجد
به نازی در چمن از عارض خود پرده افگندیکه گل از شوق در پیراهن نکهت نمی‌گنجد
گریز از آرزوها نیست ممکن جز به تنهاییرمیدن‌ها، به جز در گوشهٔ عزلت نمی‌گنجد
کسی چون باخبر گردد ز احوال دلم واعظهجوم درد من در کوچه شهرت نمی‌گنجد