گنج

شمارهٔ ۱۸۴

قافیه: وست۸ بیت
ز بسکه قوت جذب نگاه با آن روستبهر که حرف زنم، روی گفت و گو با اوست
گرش بود نظری، با سگان درگه خویشنگنجدم دگر از شوق، استخوان در پوست
بنای حسن ز اول نهاده اند بنازبه سنگ سخت دلی پای طاق آن ابروست
چو کاسه یی که نویسند هفت سلام در آنز زعفران رخم نقش کاسه زانوست
غم از دورویی ابنای روزگار مدارکه پنج روز دگر کارها همه یکروست
ز ناز، بسکه گره ز ابروش جدا نشودشود خیال که، خالش بگوشه ابروست
نمیتوان شدن از فکر نرگسش بیرونخیال چشم فسون ساز آن پری جادوست
خموش باش، که گوش زمانه کم شنواستاگرچه واعظ کلک تو هم بسی پرگوست