گنج

شمارهٔ ۱۶۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یناست۸ بیت
دل تو آهن و رو سنگ و خواب سنگین استچه شد که موی تو را پنبه، خرقه پشمین است
به نی سواری طفلان پرد هنوز دلتکنون که وقت سواری بر اسب چوبین است
ترا نه فرصت حق گویی است و حق بینیزبان و چشم ز بس خودستا و خودبین است
دلی که درد ندارد، براحت ارزانیسری که شور ندارد، سزای بالین است
چگونه لب به سخن واشود در آن محفل؟که نیست نیم سخن فهم و، صد سخن چین است
چو آفتاب مکن ذره یی ز گرمی فوتکه خصم تند خنک روی، شیر برفین است
مدار صحت ما، با گذشتگان گذردکه پاس دوستی امروز رسم پیشین است
ز یاد مرگ بود بر تو تلخ آب حیاتاز آن جبین تو واعظ همیشه پرچین است