گنج

شمارهٔ ۱۶

قافیه: شترا۷ بیت
نتوان به پند کرد نکو بدسرشت راصیقل گری نمیکند آیینه خشت را
مال جهان جهنم نقدیست ای فقیربشناس قدر مفلسی چون بهشت را
باشد به تیره روزی خویشم امیدهاابر سیاه سرمه بود چشم کشت را
از حسن خلق دیو شود در نظر پریبرقع بود گشاد جبین روی زشت را
خواهی رسی بمنزل نیکان مباش بدلایق گل بهشت بود هم بهشت را
تا چند در لباس کنی دعوی صلاحخواهی بجامه کعبه نمایی کنشت را
واعظ چو خط مپیچ سر از خامه قضانتوان ز سرنوشت دگر سرنوشت را