شمارهٔ ۱۵۵
آه، شمعی ز شبستان سحرخیزان استناله، نخلی ز گلستان سحرخیزان است
چون دم صبح نباشد، همه کیفیت و شورگریه کاه دل بریان سحرخیزان است
دیدم از تاج خروسان، که ز بیداری بختدولت زنده دلی، زآن سحر خیزان است
در ستم، ظالم ازین گونه که پا میفشردهدف ناوک افغان سحر خیزان است
خانه دولت هرکس که به ظلم آباد استسیلش از اشک چو باران سحرخیزان است
روز در پرده گمنامی خویشند، چو شمعشب چو شد، عرصه جولان سحرخیزان است
باغ فیض دل شبها، که گلش مغفرتستآبش از ناله غلتان سحرخیزان است
عندلیب چمن روح فزای دم صبحصوت شور آور افغان سحرخیزان است
قامت خویش چو سازند دوتا وقت رکوعدو جهان در خم چوگان سحرخیزان است
دیده واعظ از آنست پر از نعمت فیضکز گدایان سر خوان سحرخیزان است