شمارهٔ ۱۳۵
رفیق راه طلب، راه را رفیق خوش استعقیق دست دعا اشک چون عقیق خوش است
گل سرِ سبد عالمی تو و چون گلسلوک باید و نیکت به یک طریق خوش است
مرا که دیدهٔ دل جز به حسن معنی نیستاز آن لب شکرین نکتهای دقیق خوش است
بود اگر چه دعا، نیست خوش ز اهل نفاقبود اگر همه دشنام از صدیق خوش است
هنوز گلشن حسن تو بر سر جوش استچه شد که سیب زنخدان، چو به نمد پوش است؟
همان نهال تو سرگرم جلوهٔ ناز استاگر چه کاکل مشکین، چو شمع خاموش است
بدورت از نظر خلق تیربارانستاز آن ز جوهر خط، عارضت زرهپوش است
زبان بسته نگهبان راز دل باشدحصار خانهٔ ویران، چراغ خاموش است
ز صبح مرگ خبر میدهد، ولیک تراسفید گویی آیینه پنبهٔ گوش است
مدار چشم اقامت اگر سلیمانیز خاتمی که شب و روز خانه بر دوش است
به گرمی دگران واعظ احتیاجم نیستک دیگ من چو خم می ز خویش در جوش است