شمارهٔ ۱۳۳
دگر بجای رخ ساده، لوح ساده بس استز خجلتت، بکف آیینه جام باده بس است
کمان جور، بآذار خلق زه بستنکنون گذشته، خدنگ قدت کباده بس است
بدعوی سخن و دلبستگی بجهانلب گشاده چه حاجت؟ درگشاده بس است
گذاشتن ز هوس، عمر خویش بر سر مالکشیدن این همه نقصان پی زیاده بس است
قدم برون منه از راه راستی واعظکه این ترا به دیار نجات، جاده بس است