گنج

شمارهٔ ۱۳۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یراست۹ بیت
نه شوق منصب هندم، نه ذوق جاگیر استکه سیر چهره سبزان هزار کشمیر است
بهند سایه دیوار خویش خرم و شادنشسته شاه جهانم، غمم جهانگیر است
اگر قلمرو هستی شود پر از دشمنچه غم که حلقه زنجیر، قلعه زنجیر است
گلش ز نعمت دیدار سفره گر داردبگاه جنگ هم ابروی او بشمشیر است
شوند خویش دو بیگانه باهم از ریزشبدایه کودک بیگانه محرم از شیر است
فروتنی بخدا زودتر کند نزدیککه زود قطع شود راه، چون سرازیر است
تهیه سفر مرگ در جوانی کنکه زاد و راحله راه دور شبگیر است
گرفته سنگ و سفال هوس زمین دلتاز آن نهال دعایت چنین زمین گیر است
مرو ببخت جوان طفل سان زره واعظکه بخت اگر چه جوان است،زندگی پیر است