شمارهٔ ۱۱۸
درا بخاطرم ای خرمی، که جا اینجاستکجا روی چو غم دلستان ما اینجاست؟
ببزم یار، زخود هم نمیتوانم رفتشکیب خسته دلان در فراق تا اینجاست
چرا ز عارض چون گل نقاب نگشاییترا گمان که مگر عقل و هوش ما اینجاست؟
کند شکست، ز هر استخوان من فریادبه سوی درد که: سرکوچه بلا اینجاست
به کاینات دل خویش را یکی کردیمبهر دلی که رود درد یار ما، اینجاست
زمانه با خم ابروی قامت پیرانبسوی خاک اشارت کند، که جا اینجاست
حواله اش ز در خود مکن به جای دگرکه خاک واعظ مسکین بینوا اینجاست!