گنج

شمارهٔ ۱۱۶

قافیه: تاست۱۱ بیت
عالمی چون شهر کوران از غبار کثرت استحلقه چشمی که می بینم، کمند وحدت است
سر بهر کوته نظر نارد فرو ایوان فقرچشم از آن رو اهل دنیا را به سوی دولت است
چون کنی ترک تمنا، ملک آسایش ز تستسادگی از نقش خود، لوح طلسم راحت است
پرده غفلت برافگن، تا دلت روشن شودروزن این خانه تاریک چشم عبرت است
جنبش دندان، خبر ز افتادن دندان دهدرعشه پیری بر اندامت، نشان رحلت است
در جهاد نفس، مردان دست و پا گم می کنندهان نیفتی، از خود آگه باش، وقت غیرت است
زان خریداری ندارد گوهر والای فقرکاین در دریای رحمت، همچو جان بی قیمت است
ظلمت دل بر تو عالم را شب دیجور کردچون تو را آیینه روشن گشت، صبح دولت است
خار دیوار از درشتی ره ندارد در چمننرمی گفتار، آب بوستان عزت است
بی غم او کشت تنهایی مرا در انجمنگریه می آید، دلا برخیز، وقت صحبت است
جز تو واعظ هیچکس در انجمن بیگانه نیستبا خیالش هر کجا بی خودنشینی، خلوت است