شمارهٔ ۱۱۱
در چنگ خصم پاک گهر ایمن از بلاستچون دانه شرار که در سنگ آسیاست
آن را که پادشاهی درویشی آرزوستبر فرق او کلاه نمد سایه هماست
جز خویش را کسی بنظر در نیاوردخود بین کسی که نیست درین عهد، چشم ماست
راز نهان ما چه عجب گر شود بلند؟در کوهسار درد نفس می کشی، صداست
تا در دل آن نگار بتمکین نشسته استعالم اگر زجای بجنبد، دلم بجاست
در خانه دل، ای غم جانان خوش آمدیدر دیده ای غبار رهش، از تو صد صفاست
بیگانگان زدرد تو همراز هم شدندهرکس که دیده است ترا با من آشناست
بالد بخویش روز بروزم گداز تنواعظ ببین دیار محبت خوش هواست!