گنج

شمارهٔ ۱۱۰

قافیه: است۱۲ بیت
نکهت از زلف کجش سودائی سر در هواستشانه در گیسوی او، دیوانه زنجیر خاست
فارغ از آزار چرخ از بی وجودی گشته امدانه من چون شرر ایمن ز سنگ آسیاست
ترک خود کن اول، آنگه هر چه میخواهی بخواهدست چون از خویش برداشتی دست دعاست
سعی ما گرهست ناقص، فیض جانان کامل استدست ما هرچند کوتاهست، زلف او رساست
میدهد، افتادگی تسکین تندیهای خصمخاکساریها درین طوفان، چو خاک کربلاست
از تو لاف بی نیازی سخت باشد ناپسندتا دل از صدرنگ خواهش پر چو کشکول گداست
بسکه یاران در ره حق برخلاف مقصدندهادی این راه وقت بازگشتن رهنماست
بر قماش جامه نازند این خودآرایان اگربر تن ما نیز عریانی قبای ته نماست
دست داد امشب حنا را، رخصت پابوس اواز حنا کمتر نه یی ای گریه، وقت دست و پاست
چون ز خود بیرون نهی پا، وقت عرض حاجتستاز تو چون خالی شد آغوش تو، محراب دعاست
خلق کن با سائلان، نبود عطا گر دسترسروی خندان از کریمان نایب دست سخاست
خواب آسایش اگر خواهی کنی واعظ دمیبی سرانجامیت بالین، خاکساری متکاست