گنج

شمارهٔ ۱۰۸

قافیه: انریخت۹ بیت
رفت عهد شباب و، دندان ریخترگ ابری گذشت و، باران ریخت
شد جوانی، نماند در سر شوررعشه پیری این نمکدان ریخت
تنگدل چند از غم رفتن؟برگ خود گل بروی خندان ریخت
سست شد پا، ز سیل رفتن عمرکاخ تن، عاقبت ز بنیان ریخت
روزگارم، به نازکی پروردچون گلم، عاقبت ز دامان ریخت
بود مانند گریه شادیدر جوانی چو عقد دندان ریخت
جز گل خاریم، نشد حاصلز آبرویی که پیش دونان ریخت
شعر نتوان بهر جمادی خواندگوهر خود بخاک نتوان ریخت
کلک واعظ نریخت لعل خوشابخون دل بود، کو ز مژگان ریخت