گنج

شمارهٔ ۶ - توصیف زمستان و سردمهریهای دوران و ستایش سرور عالمیان محمد مصطفی «ص » و مولای متقیان امیرالمؤمنین علی «ع »

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۶۶ بیت
فصل دی شد، آتش سوزی هوا را در سر استسردمهریهای دوران را، ظهور دیگر است
دوستان با هم نمیجوشند، چون بیگانگانآتش مهر و محبت را، مگر هیزم تر است
از برودت بسته شد راهی که بود از دل بدلز آن خبر از دردم آن نامهربان را کمتر است
هیچکس را زهره بیرون شدن از خانه نیستگر نفس بیرون تواند شد زنی، شیر نر است
فی المثل، از خانه گر بیرون رود نور نگاهگر تواند بازگشتن، در نظرها خنجر است
بسکه نتواند بر آوردن سر از جیب دهانحرف در لب، همچو معنی در عبارت مضمر است
بسکه از موج هوا، باید حذر کردن چو تیغبگذرد گر گفت و گویی، صرفه با گوش کر است
بعد این با دیده میباید شنیدن حرف رابس که می‌بندد ز سردی گرچه حرف اخگر است
از برودت همچو آب از بسکه می بندد هوابادبان امروز کشتی را بجای لنگر است
سوزش سرما بحدی شد که از وی شعله رابا همه بالا دویها سر به جیب مجمر است
دود از سوز هوا، انگشت سرما برده ایستشعله، از اشک شرر، پیوسته یک چشم تر است
بسکه میلرزد چو بید از تاب سرما، شعله رارشک بر اخگر برای جامه خاکستر است
در چنین فصلی ندارد خانه آیینه درپیچد از سرما اگر بر خویش، حق با جوهر است
پیش ارباب بصیرت، از پی حفظ بدنپرده چشم از برای پرده در بهتر است
بختی مست هوا آورده کف بر لب ز برفگر نهد سرما بپایش بند از یخ، در خور است
صورت یخ بسکه ترسانده است چشم خلق رارو نمی بینند، اگر آیینه اسکندر است!
گرمی خورشید تابان، با رگ موج هواسردتر از اختلاط آتش و چوب تر است
رفت آن موسم که میشد دید روی آب راآتش سنگ این زمان خوشتر ز آب گوهر است
بسکه سرما در نظرها، کرده آتش را عزیزباده از همرنگی او،نور چشم ساغر است
قیمت آتش ز بس افزوده در بازار دهرلعل را از نسبتش، جا دیده انگشتر است
بسکه ترسیده است، از بی اعتدالیهای دیدست را انگشت از انگشت اکنون خوشتر است
تا نیفتد همچو خورشید جهان، چشمش ببرفشب چو والای سیه در پیش چشم اختر است
میرود از خانه سرد جهان بیرون، از آنشاهد ایام را از برف بر سر چادر است
بسکه لرزیده است اکنون نیم سوز چوب بیدتا کمر چون جوکیان هند، در خاکستر است
لرز لرزان با حریفان، میتوان گفتن کنون:زهد خشک امروز ما را، به ز دامان تر است!
روی گرمی گر ببیند ز آتش، از بی هیزمیپشت گرمی واعظ ما را بچوب منبر است
همچو بادامم نباشد روز و شب جز یک لباسهست ز آن، نیمی لحاف و، نیم دیگر بستر است
زآتش دل، تا سحر، مانند چوب نیم سوزشمع بالین دود آه و، بسترم خاکستر است
چون نگرید دیده ام، از روی سرد روزگار؟دارد از مژگان خشکی پوشش و، آن هم تراست!
چون نگریم طفل سان؟ کز تنگی راه معاشرفته درهم آب و نانم، همچو شیر مادر است!
چند نالم از تهیدستی، رخ طاقت سیاهقسمت حق کرده روزی، آنچه ما را در خور است
شاه را فکر جهانی داده، ما را فکر خویششکوه ما تنگدستان، از شهان بیجاتر است
شه پی آسایش یکروزه، گردد کو بکوشاهدی، کو سینه چاک اوست، مارا در بر است
امن کردن از شه است و، امن بودن از گداآنچه مارا هست صندل، شاه را درد سر است
هست ما را ملک دل، گر شاه را چین است و رومهست ما را بی کسی یاور، گر او را لشکر است
در چنین فصل آنچه در کار است، ما را داده اندباز کافر نعمتی، آیین نفس کافر است!
خانه من کنج عزلت، پرده ام بیگانگیمتکا لطف خدا و، بالشم ترک سر است
ذوق طاعت باده، انگشت پشیمانی گزکساقیم توفیق ایزد، جام شرع انور است
هیزم ما، هستی خود، آتش ما، عشق دوست؛وسعت صحرای همت، دامن و، دل مجمر است!
مهر ما گمنامیست و، تخت ما آسودگیافسر ما خاک پای حضرت پیغمبر است
آنکه لطفش گر شود فردا شفاعت خواه مااز گناه خویش ترسیدن، گناه دیگر است
گرچه دیر آمد به عالم، نور عالم بود ازوجویبار صبح را سرچشمه مهر انور است
صیت او در هفت گردون، چون صدا در کوهسارنام او، در شش جهت، چون سکه بر سیم و زر است
سایه اش بر مهر تابان، همچو شمعی بر لگنپایه اش بر فرق گردون، چون گهر بر افسر است
همچو رنگ از روی عالم رفت و، باز آمد بجارتبه پستی ز رفعت، بعد از این بالاتر است
دل بجا آمد جهان را، چون بجا باز آمد اوخاک از برگشتن او، آسمان را بر سر است
از فلک، مانند شبنم، تا براین گلشن نشستچشم کوکب، تا قیامت، از فراق او تراست
خویشتن بینی، طریق ذات بی عیبش نبودبهر این آیینه خاکستر نشین چون اخگر است
چون نشد نخل قلم پیوند با انگشت اوشرمگین چون بید مجنون، سر به پیش و بی بر است
همتش در بست بر روی کلید گنجهاتا قیامت هر کجا گنجی است، خاکش بر سر است
چونکه دست افشار دست التفات او نگشتگر ز خجلت سرخ شد، حق با طلای احمر است
بسکه میکرد از زر و سیم جهان، پهلو تهیسکه از نامش درانداز جدایی از زر است
تا بسلک ریزش دستش، در آرد خویش رالعل را از شوق، چون یاقوت، آتش در سر است
راه حق را راست نتوان رفت، بی ارشاد او؛شاه راه شرع، خط بندگی را مسطر است
تا ننوشد آب از سر چشمه اخلاص اوبوستان سینه را، نخل دعاها بی بر است
لای می، گوید بگوش جام، چون بر سر کشند:هر که چشم از شرع او پوشید، خاکش بر سر است!
نقش بر میدارد از وی، صفحه هر روزگارگرچه جای او، بپشت این ورق چون مسطر است
قائدش، سوی سپهر قرب، جبریل امینشحنه اش، در شهر دین، شاه ولایت «حیدر» است
«حیدر صفدر» که او خود جانشین «مصطفی » استمدحت او، جانشین مدحت پیغمبر است
یک الف از نسخه دینداری او ذوالفقاریک ورق از دفتر مردیش، باب خیبر است
هست ختم انبیا، یعنی «محمد»، شهر علماو در آن شهر و، واعظ از سگان آن در است
باغ جنت را، توان اثبات ملکیت نمودمهر او و آل پاکش، در کف دل محضر است
فکر مشکل میرساند، حرف او را تا بلبزآنکه سنگین است بار و، بارکش بس لاغر است
خامه با مداحی آن مهر تابان چون کند؟کآنچه گوید مهر تابان،خود از آن روشنتر است!
مدح او محتاج گفتن نیست، واعظ ختم کنبی نیاز آیینه خورشید، از روشنگر است
سایه گستر باد بر عالم، لوای شرع اوتا جهان زیر لوای آفتاب انور است