گنج

شمارهٔ ۵ - وصف بهار و ستایش ذات پاک حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی «ص »

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۶۵ بیت
باد نوروزی دگر پیغام عشرت آورست؟یا جهان پیر را یاد جوانی در سراست؟!
در نظر گردیده صحراها سراسر کوهساربسکه هر سو فیض تل تل بر سر یکدیگر است
در چنین فصلی که کوه و دشت، باغ دلگشاستتن دهد هرکس بزیر سقف، خاکش بر سر است!
چار دیوار است دیگر، چار موج بحر غمساحل آن دامن صحرای عشرت گستر است
گشته گر دل در غم آباد سواد شهر گمنیست غم، خضر بهارش سوی صحرا رهبر است
بسکه دارد شوق، بیرون شد برنگ برگ، نینیست بیجا کوچه نی تنگ اگر بر شکر است
تن بزیر سقف گل چون سر کند در موسمی؟کز شکوفه هر درختی آسمان دیگر است!
سوی صحرا پر برآرد مور، از سوراخ خویشاین دل بیدست و پا تاکی ز موران کمتر است؟!
دانه ها بیرون دوند از خاک هر سو موروشدانه دل، در گل غم مانده، تاکی بی براست؟!
در نمو، هر غنچه گل راست با افشانییاین دل بی شوق، تا کی مرغ بی بال و پر است؟!
روزگار از نو بهار آورده روی تازه ییگر به تعظیمش، ز جا ای شوق خیزی، در خور است
هر نسیمی بادبان کشتی زیبا گلی استای دماغ ار میکنی سودا، نه جای لنگر است
دست و رویی تازه کن ای دل ز گرد راه غمچشمه یی در عین جوش از هر گلت چون در براست
بسکه گرید زار بر احوال محبوسان شهردر چمن ها سبزه سیراب را مژگان تراست
بهر تعمیر خرابیهای دی در ملک دلاز شکوفه دامن هر نخل سرکش پرزر است
تا زداید زنگ غم ز آیینه دلها چمنموجها هر سوی صیقل، آبها صیقل گر است
دیده روشن میکند نظاره آب روانچشم ازین رو غنچه را بر جوی هر شاخ تراست
خیر مقدم، ای بهار دلگشا، خوب آمدیمرحبا، ای باد نوروزی، صفای دیگر است!
خوش تماشایی است ای دل، خیز و چشمی آب دهکز نسیم تر روان جویی بهر بوم و براست
باد، هر سو خیمه رنگین گل بر پای کنابر هر جانب بساز عیش و عشرت گستر است
شهر زرین سلیمان گشته بام و در ز گلکوه و دشت از سبزه سیراب بحر اخضر است
هر گلستان روضه فردوس و، رضوانش بهارهر نهال تازه یی، جویی ز آب کوثر است
عارض صبح از بنفشه، هر طرف پرخط و خالطره شام از شمیم گل چو مشک اذفر است
گشته یکسو ژاله ریز و، سوی دیگر غنچه سازیک هوا گاهی زره ساز است و، گه پیکانگر است
گریه شبنم ز یک سو، خنده گل یک طرفغم ز حیرت مانده خشک و، دامن صحرا تراست
هر طرف شاخ گلی چون ساقی گل پیرهندر کفش هر گل شراب رنگ و بو را ساغر است
نرگس و سنبل رود،آید گل زرد از قفانوبهار امروز نقاش است و، فردا زرگر است
در چمن هر سو نغلتیدن بروی سبزه هاهست روشن اینکه بس مشکل بر آب گوهر است
آتش هر لاله از داغ دل آرد بسکه زورخاک گلشن بی نیاز از منت خاکستر است
سبز خنگ نوبهار افگنده بادی در دماغراکب ایام را در سر هوای دیگر است
در چنین فصلی که عالم دلخوش از لطف هواستدلخوشی ما را بلطف شاه امت پرور است
کاروان سالار امت، آنکه از ظلمت جهلعقل ها را مشعل شرعش سوی حق رهبر است
نخل امکان را فلک ها جمله فرع و، اوست اصلهیکل نوع بشر را، خلق پاو، او سر است
دفتر هر ملتی را نور شرع او بیاضنسخه هر طاعتی را، راه دینش مسطر است
لاله زار سرخ رویی را هوای اوست آببوستان زندگانی را، ولای او براست
سایه بر سر همتش نفگند عالم را، ولیعالمی در سایه آن آفتاب انور است
از کلام او، قلم ها جوی شیر معرفتاز حدیث او، ورق ها ابر باران گوهر است
گر نخواند از مصحف رخسار او حرفی کتابدر ثنای او هزاران نظم و نثرش از بر است
با بنانش گر ز بی مغزی قلم الفت نکردروز و شب بهر تدارک بر درش مدحتگر است
گر نشد پیشش مداد از تیره روزیها سفیدمنشیان دفتر احکام او را یاور است
آشنا با آن هدایت نامه حق، چون نشدزین جهت در نامه خط را خاک حسرت بر سر است
صفحه یی از وصف خلقش، ناز بر اوراق گلخامه را از ذکر حرفش، حرف با نیشکر است
یک شب آن کوه شرف پا بر سر گردون نهادتا قیامت آسمانها در عرق از اختر است
بود مقصد این ز معراجش که تا بینند خلقکز زمین و آسمان ها رتبه او بر تراست
باشدش چون نسبتی با گنبد پر نور اوزین شرافت آسمان دایم جهان را بر سر است
ذات پاکش کرد اول در سرای او نزولاین جهان را، ز آن تقدم بر جهان دیگر است
پیش از آن بر پس مقدم شد، که هست او پیشواسر از آن دارد شرافت بر بدن، کو سرور است
کرده نوش از چشمه سار نسبت علمش کفیبهر آن زین آب اکنون هم لب عمان تراست
بحر، جوش از علم و، خاک آرام از حلمش گرفتزیر بار منت احسان او، بحر و براست
کرده گویی بر محیط فیض او روزی گذارزین سبب بر کشت عالم باد باران آور است
شعله را زین غصه بر اندام افتاده است لرزکو بعقبی دشمن بدبخت او را در خوراست
نیست جز از لطف، بر خلقش ز خشم افروختنهست خشمش شعله شمعی که مومش عنبر است
با افشانی کند تا در ریاض نعمت اومرغ معنی را، ز لفظ و صوت از آن بال و پر است
بهر نظم در مدحش برده از بس انتظاررشته فکرم عجب نبود، چنین گر لاغر است
در بهشت رستگاری دیده ام خود را ز بسدیده ام روشن ز در مدحت آن سرور است
چون نباشد نور چشمم، آنچه زاد از دل مراخانه زاد مهر آل حضرت پیغمبر است
نیست واعظ مدح او کار زبان، آید مگراز زبان خامشی نعتی که او را در خور است
میرود کلک زبان در حضرت او پر زیادای ادب زودش خبر کن کاین مقام دیگر است!
هست از آن طول سخن، کز شوق می بالد بخودچون نبالد هیچ میدانی کرا مدحتگر است؟!
نطق، قدری کام خود از شهد نعت او گرفتگر بخاموشی دهد من بعد نوبت، بهتر است
ای زبان، شو پیش نعتش پای تا سر پشت دستمعذرت خواه و، دعا کن کاستجابت بر در است
باد نخل عمرها پر بار از اخلاص اونخل امکان از وجود خلق تا بار آوراست
باد زینت طاق دلها را ز نور مهر اوتا رواق آسمان را شمسه مهر انور است
باد حکم شرع او در دفتر ایام ثبتکاتب تقدیر تا در پشت این نه دفتر است
خاک ذلت از در خلقم مکن یارب بسرکاین نه سر، خاک در آل نبی و حیدر است