شمارهٔ ۳ - در احوال درویشی و ستایش آفتاب عالم آرای سپهر دین حضرت امام محمدتقی «ع »
حشمت از سلطان و، راحت از فقیر بینواستچتر از طاووس، لیک اوج سعادت از هماست
راحت شاه و گدا را زین توان معلوم کردکو بصد گنجست محتاج، این به نانی پادشاست
پادشاهان را اگرچه چتر دولت بر سر استبینوایان را ولیکن آسمانها زیر پاست
نیست گر درویش را بر خاتم زر دسترسگنج گمنامی نگیندان خود نگین پربهاست
خرج شه باشد مدام از کیسه درویش عورخرج درویشان تمام از کیسه لطف خداست
کار شه باشد گرفتن، شیوه درویش ترکاو کف دست است یکسر، وین سراپا پشت پاست
او همه استادگی و، این همه افتادگی استاو همه دست تعدی، این همه دست دعاست
فقر یکسر راحت امنیت و جمعیت استپادشاهی جمله تشویق و غم و رنج و عناست
فقر صلح و دوستی و الفت و آسودگیستپادشاهی جنگ و غوغا و زد و خورد و وغاست
خوی عالمسوز شاهان، آتش نمرودی استطینت پاکیزه درویش خاک کربلاست
فقر را گسترده خوانی چون گشاد خاطر استبر سر این خوان نعمت پادشاهان را صلاست
جز غم مردن چه غم دارد دگر درویش عورکز کمند وحدت خود در حصار از هر بلاست
باغ جنت را نباشد برگ ریزان خزانبرگ عیش بینوایان ایمن از باد فناست
پیش سالک گفت و گو از سربلندیهای جاههمچو عکس نخل در آب روان پا درهواست
عالم پستی ز بس آزادگان را خوشتر استبید مجنون میرود بالا و رویش بر قفاست
چون رهاند گردن از طوق وبال عالمیدست وپای دولت از خون جگرها در حناست
گو ننازد شاه چندین بر غنای خویشتنگر گدا محتاج شده، شه نیز محتاج گداست
خلق عالم سر بسر هستند دست وپای همهم عصا پای شل و، هم دست شل پای عصاست
دولت از داد و دهش باشد تفاخر کردنیچون سعادت میدهد، بال هما، فر هماست
نعمت الوان بدست مرد در رفتن خوش استدر خزان کردن حنا را بیشتر زیب و بهاست
آن قدر کز اهل دولت خوش بود داد و دهشصد چنان نگرفتن از درویش مسکین خوشنماست
جود حاتم، گنج قارون، داغ استغنای اوستگرچه جاهل معنی درویش پندارد گداست
نیست درویش آنکه بر دست کسان از ناکسیهمچو دلق خویشتن چشم طمع سرتا بپاست
نیست درویش آنکه پایش ره بدرها می بردنیست درویش آنکه چشمش با کف خلق آشناست
نیست درویش آنکه از بس قوت حرص و طمعاز پی اظهار ضعفش دست بیعت با عصاست
خودنمایی از ریا در پرده عزلت کنندخلوت این گوشه گیران چون لباس ته نماست
هست درویش آنکه در صحرای عشق خانه سوزبر سرش ژولیده مویی خوشتر از بال هماست
هست درویش آنکه در راه طلب از احتیاطبا وجود چشم دائم همچو نرگس بر عصاست
گر خورد خاک و بخود پیچد ز غیرت دور نیستمرد عارف بر سر گنج قناعت اژدهاست
وحشت از غیر حقش در الفت خلق است کماز همه عریانیش پوشیده در زیر قباست
وقت خفتن دست از فرش حصیرش کوته استشب چو برخیزد به پا، دست دعایش عرش ساست
کس نبیند هرگزش از تنگدستی تنگدلدست امیدش چو در گنجینه لطف خداست
از جفای سنگ طفلان حوادث فارغ استاز تهیدستی بخود چون بید اگر بالد بجاست
گر بود مفلس ز ملک و مال، از آنش باک نیستخلعت «الفقر فخری »از برش زینت فزاست
مفلس ننگین که باشد؟آنکه دامان دلشخالی از نقد ولای سرور اهل سخاست
آفتاب عالم آرای سپهر دین «تقی »آنکه از نورش جهان علم و دانش را ضیاست
مهر تابان رو از آن دارد بر هر خشک و ترکو بخاک درگه آن ذره پرور آشناست
در تلاش اینکه ساید بر ضریحش روی زردآفتاب از صبح تا شب بر درش در دست و پاست
تا زمین را برگرفت از خاک جسم پاک اوگر ز حسرت آسمان را مانده گردن کج، بجاست
چشمه خورشید، تا چشم آب داد از خاک اوتا قیامت کشت هستی را از آن نشو و نماست
از حریمش رفتن و، گردش نگشتن مشکل استگر شط بغداد را چین بر جبین باشد رواست
سائلش روی پریشانی نمی بیند دگرگر مه از وی نور خواهد، قرص خورشیدش اداست
عاجز از سامان خرج دست ابر آسای اوستبحر از گرداب اگر بر خویش می پیچد رواست
از محیط دست او، تا دامن حاجت مدامگر گهر غلتان نباشد پیش جودش کم بهاست
آنچه ابر جود و سیل همت او کرد صرفنام بحر و کان نمیدانم چه سان دیگر بجاست!
تا نگردد خواهش سائل مکرر پیش اواز بزرگی کوهسار همت او بی صداست!
پیش بینا نیست اکسیری به از خاک درشتا رسانیده است حاجت خویش را آنجا غناست
تخم حاجت را ز بس جودش ز عالم برفگندآنکه تنگی میکشد روزگار او سخاست
کرده با خلق وسیعش نسبت دوری درستوسعت صحرا ز خاطرها از آن رو غمزداست
خاکروبان درش را در نظر از زهد پاکز آتش زر غصه دنیا چو کام اژدهاست
دعوی اغیار در زهد و ورع با حضرتشدعویی باشد که سگ را در قناعت با هماست
زندگی تا هست و، عالم هست، ور دم مدح اوستحیف اما زندگی کوتاه و علم بی بقاست
زندگی شاها نباشد زندگی، بی یاد توتاکه جان دارد، زجان واعظ ترا مدحت سراست
نی نی کلکم شکر ریز است از مدحت همینبعد مردن هم چو نی در استخوانم این نواست
از برای فکر مدحت با هزار اندوه و غمغنچه گردیدن مرا با خویش باغ دلگشاست
خویش را گنجانم ار در خیل مداحان تودر دو علام گر بگنجم از بزرگی ها بجاست
هر نفس بر خویش میبالد سخن از مدح توورنه پرگویی چنین در حضرتت کی حد ماست
ای سخن هرچند خودداری ز مدحش مشکل استبا زبان حال کن دیگر ثنا، و قسمت دعاست
تا بود این گنبد از خلق جهان خالی و پرتا درین محراب خواهد مهر و مه افتاد و خاست
روضه اش ز آمد شد زوار پر باد و تهیبر در او پشت طاعت حلق را کج باد و راست