شمارهٔ ۲۲ - رحمت حق
وقت آن شد که بلرزیم چو بید از سرماساقیا! می به قدح کن، که زمستان آمد
رعد در ناله شد و قطره فشان گشت سحابرحمت حق، ببر باده پرستان آمد
گشت مغلوب زمستان، سپه فصل بهارلشگر برو، به یغمای گلستان آمد
موسم رفتن و صحرا و گلستان بگذشتوقت می خوردن در کنج شبستان آمد
بره شیر به کار آید و مینای شرابدر چنین فصل، که این مژده به مستان آمد