شمارهٔ ۱۲ - تاب عشق
افتاده است از نظرم ماه و آفتابتا چشم بر جمال تو مه رو گشوده ام
رخسار آتشین تو تا دیده ام به چشمهمچون سپند بر سر آتش غنوده ام
تب خال تب عشق تو مانده است بر لبمزان دم که بر لب تو لب خویش سوده ام
در عشق تو چه اشتر نقاره خانه اماز بس زعمر و زید، ملامت شنوده ام
مشکل که آب ما و تو یک جو رود بتا!من بخت خویش راهمه وقت آزموده ام
هر چند تو به جور و جفایم فزوده ایمن همچنان به مهر و وفایت فزوده ام
زان پیش کاشقان تو از عهشق دم زنندمن پاسبان در گه عشق تو بوده ام