گنج

شمارهٔ ۹۲ - دشت بلاخیز

۱۹ بیت
برادر جان مگر رفته به خوابی!که زینب را نمی گویی جوابی
برایت درد دل تا کی شماردچه خواب است اینکه بیداری ندارد
ولی حق داری ای جان برادر!که میدانم نداری در بدن سر
چرا؟ ازتن جدا گشته سر توچرا؟ صد پاره گشته پیکر تو
به همراه تو از شهر مدینهدر اینجا آمدم ای بی قرینه!
فلک آواره کرد از خانمانمفراقت زد شرر، برجسم و جانم
تو چون رفتی از این دنیای فانینخواهم بی تو دیگر زندگانی
امان از درد بی درمان زینباجل کو، تا بگیرد جان زینب
پس از تو کوفیان، بردند یکجاتمام هستی ما را به یغما
چه ظلمی کوفیان با ما نمودندعجب مهمان نوازی ها نمودند
تو را لب تشنه، سر از تن بریدندتن پاکت به خاک و خون کشیدند
زدند آتش، سراسر خیمه ها رابه بازو ریسمان، بستند ما را
تو و این کوفه، این دشت بلا خیزمن و شام خراب محنت انگیز
تو باش اینجا مصاحب با جوانانمن اندر شام، غمخوار یتیمان
تو و این نوخطان نورسیدهمن و این مادران داغدیده
تو اینجا باش با عباس و اکبرمن و کلثوم و لیلای مکدر
برادر جان تو اینجا باش آرامخداحافظ که من رفتم سوی شام
برادر جان در این دامان مقتلتو باش و ساربان پست و بجدل
از این آتش که «ترکی» را به جان استزغم سوز نهان او عیان است