شمارهٔ ۷۸ - سرشک آتشگون
فغان ز دست تو ای روزگار کج بنیاد!دلی ز دست تو ای بی وفا ندیدم شاد!
ز تند باد تو ای دهر سفله پرور رفتشکوفه های گلستان احمدی بر باد
به دشت کرب و بلا آب های جاری بودعزیز فاطمه بهر چه تشنه لب جان داد
شهی که لحمک لحمی، پیمبرش می گفتچرا زکشتن او شاد شد ابن زیاد؟
کسی شنیده که طفلی به روی دست پدرکنند پاره گلویش ز ناوک پولاد؟
چنین ستم که تو کردی به اهل بیت نبیز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
به ماتم شه بطحا سرشک آتشگونرود ز دیدهٔ «ترکی» چو دجلهٔ بغداد