گنج

شمارهٔ ۲۲ - آفتاب برج امانت

۱۶ بیت
باران مگر به کرب وبلا قحط آب بودکاطفال راز سوز عطش، دل کباب بود
سلطان ملک عشق حسین آنکه جبریلدربان خاص بارگه آن جناب بود
از صدر زین فتاد به گودال قتلگاهمهر افسری که حلقهٔ ماهش رکاب بود
آن آفتاب برج امامت، به روی خاکافتاد و سایبان سرش آفتاب بود
شاهی به خاک خفت، که در عهد کودکیدایم کنار فاطمه اش جای خواب بود
مظلوم وار کشته شد آن بی گنه دریغیا رب مگر که کشتن آن شه ثواب بود
می کرد بهر آب از آن ناکسان سئوالاو را سنان و نیزه زبان جواب بود
یک تن شفیع او نشد و کشته شد به ظلمآن خسروی که شافع یوم الحساب بود
آتش ز کین، به خیمهٔ بی صاحبش زدندشاهنشهی که خیمه اش این نه قباب بود
عباس شیر صف شکن دشت کربلامقتول از ستیزهٔ خیل کلاب بود
از کربلا به کوفه و، از کوفه تا به شامبسته به بازوی ولی حق، طناب بود
لیلا ز هجر اکبر گل پیرهن مدامبر عارضش سر شک روان، چون گلاب بود
دردا سکینه گوهر یکدانه حسیناشکش روان به چهره چو در خوشاب بود
گریم به حال نجمه که در دشت کربلادستش ز خون پیکر قاسم خضاب بود
زینب که بود بند نقابش ز زلف حوردر مجلس یزید لعین، بی نقاب بود
« ترکی » چو این مصیبت جان سوز می سروددر سینه داشت آتش و چشمش پرآب بود