گنج

شمارهٔ ۱۷ - قاسم گلگون عذار

۲۷ بیت
باز غم از چارسو، ریخت به جانم شراردر نظرم گشت روز، تیره تر از شام تار
چرخ ستم پیشه باز، در حق آل نبیآنچه به دل کینه داشت، کرد همه آشکار
نیست عجب گر چکد، خون دل از دیده امبسکه ز غم روز وشب، گریه کنم زار زار
یاد چو آید مرا واقعه کربلادل شودم غرق خون، دیده شود اشکبار
آه از آن دم که شد عازم میدان جنگسرو ریاض حسن قاسم گلگون عذار
کرد به اهل حرم، با دل محزون وداعگفت به مادر چنین، کای تو مرا غمگسار
بر در خیمه دگر، منتظر من مباشوعدهٔ دیدار ما ماند به روز شمار
تاخت به میدان سمند، تیغ کشید از کمریکتنه زد خویش را بر صف چندیدن هزار
ریخت به هم یکتنه میسره بر میمنهقلب سپه را درید، یکسره کرباس وار
این بلا تیر بار، دست قضا تیغ زنیک تن و، وآنگاه طفل، خیل عدو صد هزار
خشک لبش از عطش، دیده اش ازاشک تردرد دلش بی حساب، زخم تنش بی شمار
بر بدن نازکش هر که رسیدی زدیتیغ یکی از یمین، نیزه یکی از یسار
از دم شمشیر تیز، گشت تنش ریز ریزگیسوی مشکین او گشت ز خونش نگار
بسکه به جسمش زدند زخم از پشت فرسقامت او سرنگون، شد به زمین سایه وار
پیکرش از صدر زین، گشت چو غلطان به خاکناله ز دل بر کشید کی عم والا تبار
تا رمقم بر تن است جان عمو کن شتاببر سر بالین من، زود قدم رنجه دار
سرور دین چون شنید، نالهٔ آن طفل راجست ز جا چون سپند، از سر سوزنده نار
گشت سوار و نمود، حمله بر آن ناکسانخرمن جانشان بسوخت از شرر ذوالفقار
جنگ کنان بر سرکشتهٔ قاسم رسیددید که از خون او گشته زمین لاله زار
پای کشید از رکاب، بر سر نعشش نشستاز سر مهر و وفا هشت سرش در کنار
پاک ز شفقت نمود، خون رخش ز آستینشست ز سیل سرشک، از سر و مویش غبار
بر رخ سلطان دین، دیده گشود و به بستطایر روحش نمود، از قفس تن فرار
زینب کبری چو شد با خبر از قتل اواشک ز چشمش روان، شد چو در شاهوار
ناله ز دل بر کشید جامه به تن بر دریدبدر نخست از هلال، ریخت گهر بر عذار
مادر غمدیده اش گشت به اندوه جفتطاقتش آمد به طاق، شد ز کفش اختیار
عمهٔ دل خسته اش شد ز غمش ناشکیبرفت ز دستش برون، طاقت و صبر و قرار
«ترکی» این نظم تو بسکه بود جان گدازنیست دلی در جهان، کو نبود داغدار