شمارهٔ ۱۳ - مهر درخشنده
چون شه تشنه لبان، بی کس بی یاور شدوقت جان بازی شهزاده علی اکبر شد
همچنان سرو خرامان، به بر مادر شدصدف دیدهاش از اشک، پر از گوهر شد
دست بر سینه بر مادر خود کرد قیامغنچهٔ لب بگشود و به ادب کرد سلام
خم به خم طرهٔ پرپیچ و خمش از بن گوشریخته حلقه به حلقه چو کمند از سر دوش
برده چشم سیهش از دل و سر، طاقت و هوشدلش از غصه ملول و لبش از گفته خموش
به تکلم لب چون لعل، ز هم باز نمودکرد با مادر غمدیده چنین گفت و شنود
گفت ای مادر نیک اختر و غم پرور من!بنشین لحظهای از راه وفا در بر من
دمی از مهر بنه بر سر زانو سر منسیر بنگر تو سر و زلف و رخ انور من
که دلم از غم ایام، به تنگ آمده استشیشهٔ طاقتم از غصه، به سنگ آمده است
سخت در دل هوس رفتن میدان دارمسر جان باختن، اندر ره جانان دارم
شوق دیدار رخ ختم رسولان دارمسر در این کار نهم تا که به تن، جان دارم
پدرم بی کس و بی یار و مددکار شدهروز در چشم من اینک، چو شب تار شده
آه لیلا ز پسر، رفتن میدان، چو شنیدرنگ از چهرهٔ آن مادر غمدیده پرید
رفت از هوش و، به هوش آمده و، او صیحه کشیدگیسوان کرد پریشان و گریبان بدرید
از مژه اشک، به رخسارهٔ خود جاری کردبه سر و صورت خود لطمه زد و، زاری کرد
گفت ای ماه جبین یوسف گل پیرهنمگل خوشبوی من ای اکبر شیرین سخنم!
تو مرو از بر من، ای مه نازک بدنم!تو روی جانب میدان و رود جان ز تنم
گر روی جانب میدان، تو ایا نیک صفاتمن هم آیم به تماشای تو اینک ز قفات
پای مهد تو چه شبها که به روز آوردمطفل بودی و تو را تازه جوانی کردم
من که یک عمر تو را از دل و جان پروردمهان! منه داغ جدایی به دل پر دردم
تو جوان هستی و من مادر زار و پیرمتو اگر کشته شوی من ز غمت میمیرم
گفت شهزاده که ای مادر فرخنده سیربده انصاف که در روز جزا ای مادر!
جدهام فاطمه پرسد اگر از تو که مگربود لیلا علی اکبر ز حسینم بهتر
چه جوابش دهی و، عذر چه خواهی آوردپیش جدم تو خجالت زدهام خواهی کرد
زین سخن مادر دل سوختهاش گشت خموشلیک در سینهٔ او خون جگر میزد جوش
رفت در خیمه و افتاد و، ز غم شد بی هوشپس زجا جست و گرفتش ز وفا در آغوش
بنشست و سر او بر سر زانو بنهادریخت اشک از مژه و، رخصت میدانش داد
کرد از سرمه سیه نرگس شهلایش راشانه از مهر زد آن زلف سمنسایش را
ساخت از غالیه خوشبو همه اعضایش راداد زینت ز کفن، قامت رعنایش را
بعد از آن کرد روانش به سوی قربانگاهگفت لا حول ولا قوه الا بالله
کرد شهزاده وداعی به همه اهل حرماذن بگرفت پس از خسرو بی خیل و حشم
از سراپرده سوی معرکه بنهاد قدمقد مردانگی از بهر غزا کرد علم
تیغ بگرفت و رجز خواند و برانگیخت عقابحملهور گشت اسدوار، بر آن خیل کلاب
الغرض میزد و میکشت از آن بی دینانتا گرفتند لعینان، چو نگینش به میان
زخم بسیار زدندش به تن از تیغ و سنانجوی خون، از بدن اطهر او گشت روان
ناگهان منغذ بی دین، ز کمینگه بشتافتتیغی از قهر زد و تارک او را بشکافت
کوفیان جمله کمانهای ستم کرده به زهتیرباران بنمودند ز کین شهزاده
کفن اندر بر او گشت مشبک چو زرهگریه شد در گلوی او ز غم و غصه گره
نازنین قامتش از خانهٔ زین، گشت نگونفرق بشکافته و زلف و رخش غرقه به خون
کرد رو سوی خیام و ز سر سوز و گدازگفت کی باب گرامی من ای میر حجاز!
لحظهای بنده نوازی کن ایا بنده نوازای که باشد به سویت باز مرا چشم نیاز!
ای شه بی سپه کرب و بلا ادرکنیوی گل سر سبد باغ ولا ادرکنی
شه دین نالهٔ او را چو شنید از جا جستشد سوار فرس و قبضهٔ شمشیر به دست
لشکر کوفی شامی همه در هم بشکستآمد و بر سر بالین جوانش بنشست
چهره بر چهره پر خون جوانش بنهادگشت بی هوش و کشید از دل غمگین فریاد
حیف از آن مهر درخشنده که شد خاک نشینحیف از آن قد دل آرا که فتاد از سر زین
حیف از آن قامت رعنا که نگون شد به زمینحیف از آن زلف سمنسا که ز خون شد رنگین
نظم «ترکی» نه همین قلب پیمبر سوزدکز شرار سخنش، خامه و دفتر سوزد