شمارهٔ ۱۰۰ - بوی مشک و عنبر
صدایی عمه زین طشت زر آیدکه جانم از بدن خواهد بر آید
بگو ای عمه! در طشت این سر کیست؟که از وی بوی مشک و عنبر آید
به لبهایش یزید دون زند چوبکه از دیده سرشکم یکسر آید
سر بابای مظلومم به طشت استکه در اشکم از چشم تر آید
مرا ای عمه! تاب دیدنش نیستدعا کن تا که عمر من، سر آید
کنم جان را فدا در پای این سراگر یکدم مرا او در بر آید
سر چوب یزید ای عمه! بر دلمرا خون ریزتر از خنجر آید
بروای عمه جان! برگو مزن چوبمگر رحم اش به دل، این کافر آید
نیازآرد لبی را کز لطافتخجل پیشش زلال کوثر آید
به جز ما عمه جان اینجا به گوشمصدای رود رودی دیگر آید
گمانم مادرم زهرا زجنتبه حال زار و با چشم تر آید
یزید آیا جوابش را چه گویددر این مجلس اگر پیغمبر آید
در این مجلس دلم می خواست عمهعلی با ذوالفقار از در، در آید
سر بابای خود در طشت بینمچسان دیگر سرم در بستر آید
از این شوری که «ترکی» راست ترسمکه پیش از وعده شور محشر آید