شمارهٔ ۵۶ - گوهر اشک
به فلک، بانگ ناله ام بر شدگوش گردون، ز ناله ام کر شد
نه فراق توام به خواری کشتنه وصال توام میسر شد
دیده ام بسکه ریخت گوهر اشکدامنم پر ز در و گوهر شد
همه شب از خیال ماه رختتا سحر، دیده ام پر اختر شد
در فراق توام بسی شب و روزشب به سر رفت و، روز آخر شد
تا دلم شد اسیر خال لبتناتوان بود، ناتوان تر شد
این شکایت به جانب که برمکه مسلمان، اسیر کافر شد
من کشیدم جفای روز فراقشب وصلت نصیب دیگر شد
بسکه خونابه، چشم «ترکی» ریختصفحهٔ دفترش ز خون تر شد