شمارهٔ ۱
ای عکس رخ جان دهد آیینه دل راچون معجز عیسی!
طوطی شده حیران سخنهای تو جانابا آن لب گویا!
تا با قد شمشاد گذشتی سوی گلشنقمری به فغان شد
نرگس پی نظاره شود دیده سراپااز بهر تماشا
از شرم جمال تو شده یوسف مصریدر زاویه چاه
سودای تو دارد به سر وامق و عذراتنها نه زلیخا!
پیراهن گل در چمن از شوق تو چاک استاز فرقت رویت
خون بسته دل غنچه ز لعل تو هماناچون باده به مینا!
باد سحر از نکهت زلفت به گلستانآورد نسیمی
سوسن به زبان طعنه زد آهوی خطا رازان رفت به صحرا
خضر خط تو داده به ریحان ادب نازاز قاعده بو
در کشور خوبی نبود لالهعذاراچون تو شه والا!
تا لشکر حسن تو به تاراج ز هر سوآورد شبیخون
چشم از پی جان بردن و رخ از پی یغمادر ملک دل ما!
طغرل به خیال سر زلف تو اسیر استرستن نتواند
زنجیر بود هر سر مو پای جنون رازان زلف مطرا!