گنج

شمارهٔ ۲

عاقبت ابروی تو تاراج ایمان کرد و رفتچشم مخمورت ز مستی غارت جان کرد و رفت
کعبه دل را رخت بگداخت ویران کرد و رفتشربت لعلت خلل در شکرستان کرد و رفت
عکس رخسار تو صد آیینه حیران کرد و رفت
بس که زاهد آورد با طاق ابرویت سجودزهره از تاب جمالت نغمه و افغان سرود
ذره‌ای از پرتو حسنت به یوسف رو نمودصد زلیخا در رهش افتاد رخ در خاک سود
ورنه یوسف را فراقت محو زندان کرد و رفت
دم به دم از نکهتت باد صبا آرد به منقامت زلف کژت بشکست بازار چمن
از خجالت سر به زیر افکند سرو یاسمناز سواد نرگست بی‌پرده شد مشک ختن
تار گیسوی تو سنبل را پریشان کرد و رفت
از فراقت لعل و یاقوت و صدف دریا گرفتبلبل از شوق گل رویت چمن مأوا گرفت
آهو از شست خدنگت دامن صحرا گرفتهرکه از میخانه چشم تو یک صهبا گرفت
همچو مجنون عمرها سر در بیابان کرد و رفت
لب به ذکر مدح تو زیبا ترنم می‌کندغنچه طبعم به توصیف تو جانا بشکفد
قامتم از لاغری چو بید هر سو می‌خمداینچنین رعنا تو را کردست سلطان احد
خامه تقدیر را خط تو حیران کرد و رفت!
رحم کی دارد دو ابرویت ز قتل مردمانخنجر مژگان تو صد رخنه زد با قلب و جان
می‌رباید هوشم از سر مردم چشمت چنانمی‌کشد زنار زلفت دین ز دستم هر زمان
کشور ملک وجودم کافرستان کرد و رفت!