شمارهٔ ۷
شوخ من هرگه کشاید طره چون قیر رامیکند شیرازه دامان گل زنجیر را!
کرده استاد ازل شرح گلستان رخشاز غبار خط ریحان شیوه تحریر را!
من شهید تیغ ابرویم برای قتل مناز شکست ماه نو کن قبضه شمشیر را!
مانی از صورتگری بگذر که نتوان یافتندر تتبعخانه چین نقش این تصویر را!
از قضا من با جفا و جبر ظلمش راضیامبس که تغییری نباشد خامه تقدیر را!
بر دلم از زخم پیکانش اثر پیدا نشداز پر عنقا بود بال رسا این تیر را!
هیچ دیدستی که اندر مزرعآباد جهانمرغ معنی رام گردد دانه انجیر را
میزند چشمش کمان فتنه گر آرد به زهبا پر یک ناوک بیداد صد نخچیر را!
بیش ازین الفتپرست و هم حیرانی مباشتا به کی در خواب مخمل قرعه تعبیر را؟!
بگذر از سودای اوهام خیال سیم و زرتا کجا خواهی کشیدن منت اکسیر را؟!
در بلای هجر او طغرل تحمل پیشه کنرحم نبود هیچ خوی آن جفا تخمیر را!