گنج

شمارهٔ ۵۳

نغمه عشاق باشد در نوای عندلیبنیست غیر از دیدن گل مدعای عندلیب
ساربان رنگ گلشن دارد آهنگ سفرکی بود در محمل او جز درای عندلیب؟!
ترسم از الفت‌پرستی‌های ساز نغمه‌اشکش خلد در پای گل خار از صدای عندلیب
بس که شد محنتکش شوق تماشاهای گلگشته خم از بار غم قد دوتای عندلیب
عاشقان را ننگ باشد کسوت رنگ غرورنیست غیر از خاکساری‌ها قبای عندلیب!
در حریم وصل دارد ناله از شب تا سحرکس نمی‌داند چه باشد مدعای عندلیب!
پنبه غفلت بود شبنم به گوش رنگ گلنشنود یک بار اکنون ماجرای عندلیب
هیچ از صحن چمن بیرون نمی‌آید مگرپیچ و تاب ناله شد زنجیر پای عندلیب؟!
آنقدر دارد غرور رنگ و حسن خویشتنکی شود آگاه گل از های‌های عندلیب؟!
می‌زند پروانه‌سان خود را به شمع روی گلاینقدر لازم بود بودن کرای عندلیب!
برفشان از شبنم اوراق گل در نبض اوجز گلاب وصل کی باشد دوای عندلیب؟!
داد این فتوا شبی پروانه شمع ادبنیست کم از خون طغرل خونبهای عندلیب!