گنج

شمارهٔ ۲۲۸

در محفل رقیبان رویت شکفته گل گلبا ما رسید نوبت کار تو شد تغافل
اندر محیط عشقت عمریست ناخدایمافکنده خویشتن را در کشتی توکل
مژگان کشیده صف صف چشمان سحر سازتقصد کدام داری با این همه تجمل؟!
شور طرب فزاید از خنده دهانتوصف تو را نماید مینا به بانگ قل قل
با یاد عارض تو گل جامه را دریدهبی‌تو به باغ و گلشن در آه و ناله بلبل
داغ است لاله را دل از حسرت جمالتخون می‌خورد ز لعلت پیوسته شیشه مل
آشفته روزگارم طغرل به دور زلفتبادا همیشه ما را تا حشر این تسلسل!