شمارهٔ ۲۲۶
بس که آوردست نخل قامت دلدار گلسرو را هرگز شنیدی کآورد در بار گل؟!
صافدل را آرزوی سیر گلشن کی بود؟!بر رخ آیینه از جوهر بود بسیار گل!
عاشقان را نیست از سنگ ملامت چارهایهیچ در باغ جهان دیدی بود بیخار گل؟!
در تلاش جستجوی باغبان هر سو مروهمچو او دیگر نمییابی درین گلزار گل!
عالمی تهمتپرست گیر و دار عالمندکی کند جز خون منصورش ز چوب دار گل؟!
اعتبارات جهان بینغمه زیر و بم استگر بود در کوه در صحرا نباشد خوار گل!
بس که نتوانم که سازم چاره هجران اوشعله آه من از دل میکند ناچار گل
رتبه ادبار هم بیرونق اقبال نیستمدعایت میکند از سایه دیوار گل!
باغبان امروز از بهر رضای عندلیببار دیگر مگذران در جانب بازار گل
تار قانون نوای او چو بلبل گر کشدناخن مطرب کند از نغمه این تار گل
ریز خونم که به تیغ خویش گل داری هوستا کند از خون من آن تیغ جوهردار گل!
بس که طغرل همچو گل مضمون رنگین بستهاممیتوان چیدن کنون ز ابیات من بسیار گل!