گنج

شمارهٔ ۲۲۲

ای از بهار عارضت نظاره را جان در بغلآیینه دارد از رخت جوش چراغان در بغل!
فریاد عاشق کی کند در گوش معشوقش اثر؟!بلبل ندارد در چمن جز آه و افغان در بغل!
ای دیده در بزم ادب مغرور آسایش مشویک صبح وصلش را بود صد شام هجران در بغل
از یاد تیر غمزه‌اش ایمن نباشد سینه‌امچشم خدنگ‌انداز او خوابیده پیکان در بغل
در چارسوی عشق او واکرده دکان جنوناز بهر تعلیقم جنون در پای مردان در بغل
خواندیم دوش اندر چمن از دفتر اوراق گلمشکل که آید دلبرت امروز آسان در بغل
از بهر تعلیق جنون در پای مردم می‌فتدطفل سرشکم گوییا دارد دبستان در بغل!
چین جبین منعمان کی منع عبرانش کندچشم گدا بیند اگر دست کریمان در بغل؟!
داروی دیگر کی بود اندر مریض عشق او؟!بیمار چشمش را بود پیوسته درمان در بغل!
شمع از گداز عارضت در گریه از شب تا سحرچیدست دامن تا کمر گویا گریبان در بغل
دوش این غزل در گوش من می‌گفت دهقان سخننظمی که سعدی گفته است دارد «گلستان » در بغل!
طغرل هزاران آفرین بر مصرع بحر سخنای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغل!