شمارهٔ ۱۹
اگر هوشم کند چون شانه در زلفش شبیخون رابه یک مو بسته گردم سرنوشت بخت واژون را
به جز وحشت نباشد هیچ سرمشق خط عاشقسیه از چشم آهو کن سواد لوح مجنون را!
نگردد جوهری همسنگ میزان سرشک منکه از یاقوت میباشد گرانی اشک گلگون را
ز بیتابی ندارد یک قلم تاب دماغ خطبه مو باید نوشتن از میانش حرف مضمون را!
به میدان شهادت گر شهید او نهای لیکنبه خون رنگین نما همچون شفق دامان گردون را!
صفا از عشق خواهی از درشتی سوی نرمی شوتصرف نیست در پیراهن فولاد صابون را!
نباشد در مریض عشق غیر از وصل معجونیکه ره در نبض عاشق نیست انگشت فلاطون را!
کمالت هر قدر گر بیش باشد بخت کم باشدبود قدر تنزل از ترقی بید مجنون را
بلند و پست ما را مانع جولان نمیگرددکه نبود امتیازی پیش عاشق کوه و هامون را!
چو شبنم در هوای مهر او سودای همت کنکه در بازار امکان نیست قدری فطرت دون را!
نهای آگه تو از ساز بم و زیر فنا هرگزکه نشنیدی صدای طشت کاف و کاسه نون را!
خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدلبه چون و چند نتوان حکم کردن صنع بیچون را!