شمارهٔ ۱۷۰
ای خرام ناز تو چون جلوه طاووس نرطائر نظاره را اندر هوایت بال و پر
گرچه شد محو از سرشکم نسخههای غم ولیگشته بر لوح دلم خط تو نقش کالحجر
جز به فرمان تو نبود رنگ نافرمانیمبشکفد گر از لب دریای اشکم نیلوفر
در کتاب غم ورق گردانی ایام نیستکی رسد در خاطر مجنون غم شام و سحر؟!
عاشق آن باشد که هرسو دیده خود وا کندصورت یارش بود چون مردمک مد نظر
نیست در جوش تلاطم ناخدا غیر از خداکشتی ما گر فتد صدبار در موج خطر
از عرق تمهید گوهر کردهام تا کردهامآرزوی مهر او از شبنم این چشم تر
در پی شهد وصالش ز هر هجران توأم استانگبینش بس که جای نوش دارد نیشتر
بس که دارد گوش او با ناله من الفتیهر قدر کم باشد افغانم جفایش بیشتر
نیست از باغ تمنا حاصلی سامان منعاقبت نخل مرادم داد نومیدی ثمر
فهم کن از شرح تمکین بس که درس خاموشیمعنیای دارد که هرگز نشنود جز گوش کر
بید مجنون کی شود از تربیت چون نارون؟!طبع موزون نیست اصلا با کس از ارث پدر
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته استدر گریبان تأمل قطرهها دارد گهر