گنج

شمارهٔ ۱۱۰

آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آوردننگ هستی آبروی نیستی یاد آورد؟!
خامه می‌لغزد ز دستش از کمال لاغریصورت ما بر قلم هرگه که بهزاد آورد
حلقه کن دام امید از حلقه گیسوی اوتا قضا نخچیر ما در دام صیاد آورد
سر خط ما را سفیدی نیست این بخت سیهشادکامی را کجا در طبع ناشاد آورد؟!
غیر زلفش دادرس نبود که در پایش فتدمردم چشمش اگر آیین بیداد آورد
سبزه نبود بر لبش اندر کمال عاشقانمرشد طور محبت خط ارشاد آورد!
می‌دهد از پرده «عشاق » آهنگ نواهرکجا ساز خود آن شوخ پریزاد آورد
یک چمن سنبل به دوش افکنده شمشاد قدشاز برای پایبند سرو آزاد آورد
می‌شود آگه سر مویی ز رمز زلف اوخویش را هرکس به زیر نخل شمشاد آورد
بانی چشم تو را نازم که در تعمیر دلنسخه‌ای اندر بغل بی‌طرح استاد آورد!
کی برد شهد وصال از تلخی هجرش گروگر کسی افسانه شیرین به فرهاد آورد؟!
نیستم غمگین اگر امروز صراف سخنبهتر از من در عروس معنی داماد آورد
آفرین طغرل برین مصرع که بیدل گفته استقید خود داری جنون بر طبع آزاد آورد