شمارهٔ ۱۰۸
غبار سرمه تا در خانه چشمش وطن داردسیاهی پرده از ساز تغافل در بدن دارد
نسیم طره پر پیچ و تاب عنبرآسایشبه دست قاصد باد صبا مشک ختن دارد
هزاران باغ گلشن در غبار مقدمش ندهمکه نقش خاک پایش آب و رنگ صد چمن دارد
دهان غنچهاش چون حقه سربسته میبینمکه هنگام تکلم لعل او در عدن دارد
به تخت حسن و تاج دلبری سلطان خوبان استبه یغمای دل من لشکر ناز و فتن دارد
ز سحر نرگس جادوی او باید حذر کردنچنان هاروت صد افتاده در چاه ذقن دارد!
خوشم از نکهت زلف کج شبرنگ پرچینشدماغم کی هوای سوسن و میل سمن دارد؟!
مرا فریاد و افغان کی رسد در گوش او طغرلکه در هرسو هزاران دادخواهی همچو من دارد؟!