صید شکوه به بند ترجیع در آوردن- و هر غزل را دام غزال شکایت کردن
ای چرخ چه غم ز اختر تودر گردن کهکشان سر تو
زاری نکنم اگر بمیرماز بهر مراد بر در تو
خرد است به چشم همت منآن کس که بود کلان تر تو
بی طالعی ام نموده چون جغدویرانه نشین کشور تو
برخیز ز رهگذار اشکمتا نم نرسد به دفتر تو
یارب ز چه رو نصیب من نیستجز خون جگر ز ساغر تو
بر آینه خیال بختمعکسی نفتاده از زرتو
بی برگی ام انتها ندارددر مزرع سفله پرور تو
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
تاری شدم از جفای گردونفریاد ز رهنمای گردون
در خوردن خون من دلیر استمی ترسم از اشتهای گردون
چشم هوسم ندیده روییز آیینه بی صفای گردون
انصاف نگشته گرد ذاتشمعلوم شد از ادای گردون
صد حیف که در جهان کسی نیستکآید ز کفش سزای گردون
بدخلق شده ست زال دنیااز صحبت کدخدای گردون
دایم ز هجوم ناله منبسته ست ره صدای گردون
از دانه به دست من نیامدجز گرد ز آسیای گردون
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
از گردش چرخ، بی دماغموز کوکب خود همیشه داغم
گردیده چو شمع بزم تصویربی بهره ز روشنی چراغم
گل روزن خود به گل برآردافتد چو گذر به کوچه باغم
چون لاله همیشه رخنه داردبی سنگ ز هر طرف ایاغم
بوی گل آتشین این باغپیچیده چو دود در دماغم
بلبل چو کند سرودخوانیبر گوش خورد صدای زاغم
در جرگه طالبان رهم نیستبا آنکه همیشه در سراغم
از من به خزف کسی نگیردباشد چو به دست شبچراغم
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
نان هرکه ز چرخ دون بگیرداز رهگذر فسون بگیرد
پر گریه مکن،که می شود زردبسیار کسی که خون بگیرد
کو صبر که داد بیدلان رااز چرخ سیه درون بگیرد
برهم زند آسمان به یک فنهر پایه که ذوفنون بگیرد
از صحبت عقل می گریزمترسم که مرا جنون بگیرد
مطرب چو به طالعم زند چنگتارش همه جا زبون بگیرد
بینم چو به سوی دختر رزکف بر رخ لاله گون بگیرد
ساقی اگرم دهد پیالهچون نرگس خود، نگون بگیرد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
یکچند درین سراب گشتملب تشنه به ذوق آب گشتم
در میکده ها چو نکهت میبر گرد سر شراب گشتم
از تنگی بزمگاه عشرتدر جلوه گه کباب گشتم
عمری به سراغ زلف خوباندر کوچه پیچ و تاب گشتم
یکرو کردم به آن پریروچون سایه ز آفتاب گشتم
جایی که نرسته گل ز خاکشمن در طلب گلاب گشتم
از بهر عمارت زرافشاندر مملکت خراب گشتم
یک عقده مشکلم نشد حلهرچند که بر کتاب گشتم
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
امشب خم باده جوش داردبی زمزمه، لب خموش دارد
درسی که به طفل غنچه دادندگفتند به گل که گوش دارد
از بهر شراب صاف کردنآیینه نمد به دوش دارد
باید کم و بیش را نپرسدهرکس سر می فروش دارد
نیشی که دلم ز دست او خوردچون آب حیات، نوش دارد
زاهد مطلب به بزم مستانبگذار که باب هوش دارد
از بیم صدای خود، موذنانگشت به روی گوش دارد
هر زشت ترنمی بجز منامداد ز عیبپوش دارد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
آن شوخ، انیس بوالهوس شدخونگرمی شعله، صرف خس شد
نزدیک رسید وعده بوسشفتالوی خام، نیمرس شد
بر من ز نسیم بخت وارونمشت خس آشیان، قفس شد
از شور فغان، حباب اشکمبر ناقه گریه چون جرس شد
عشق تو ز خواری ام برآوردناکس به محبت تو کس شد
خرم دل آنکه همچو ساغربا شیشه باده همنفس شد
غم چون نخورم، که دختر رزبگذاشت مرا،زن عسس شد!
آمد به کفم کدوی شهدیآخر همه قسمت مگس شد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
ترک نگهش مرا طلب کردنادیده خطا، به من غضب کرد
بیگانه بود به ساغر ماآن باده که آشنای لب کرد
یک شبر ز قامت تو کم بودقمری قد سرو را وجب کرد
زاهد به هدایت صراحیبرخاست سحر، نماز شب کرد
ساقی جگر کباب ما راحسرت کش باده طرب کرد
کردم به نظاره اش دلیریبا تیغ نگه مرا ادب کرد
از دهشت خانه سوزی منلرزید شرار و شعله تب کرد
در صبح ازل مرا غم عشقمحروم وصال او لقب کرد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
در کوی هوس چو باد رفتمهرجا که رهم فتاد رفتم
در بتکده هواپرستیتا مغبچه در گشاد، رفتم
از گلشن دردپرور عشقبویی نشنیده، شاد رفتم
اندازه نداشت راه غفلتتاکم نبود، زیاد رفتم
جایی که کلاغ، نان نیابدبی راحله، بهر زاد رفتم
جز بیخبری به من نیاموختهرچند به اوستاد رفتم
صدخانه کتاب جهل برکفدر کوچه اجتهاد رفتم
از ظلم غلط پرستی خودبر درگه حق، به داد رفتم
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
از باغ و بهار من خزان ماندآتشکده ای ز دودمان ماند
فهمیده نگشت مصحف گلشور عبثی به بلبلان ماند
از یک نی تیر او تنم راصد رنگ نوا در استخوان ماند
آخر به مراد خود رسیدمروی سیهی به آسمان ماند
آلوده نمی رسد به پاکانبگذشت نسیم و بوستان ماند
غفلت ز دلم ربود غم رااین شهد به کام این و آن ماند
پرواز نمود مرغ عیشمخاشاک جفا در آشیان ماند
سرمایه عشرتم ز کف شددر کیسه طالعم زیان ماند
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
تا یار سوی چمن نیامدبوی از گل و نسترن نیامد
یک جا ننشست در گلستانکز هر طرفش سمن نیامد
هرچند به غنچه گفتگو کردکودک ز پی سخن نیامد
بی آنکه رسد به چین زلفشباد از طرف ختن نیامد
بر دور چراغ لاله گشتمبویی ز گداختن نیامد
آن چاک که سینه آرزو کرداز جامه و پیرهن نیامد
دل، مهره قلب در میان داشتجان بر سر باختن نیامد
یاران دو هزار خصل بردندیک خصل به دست من نیامد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
با دل بگذار یاد او رااز غنچه جدا مساز بو را
چندان بسرا چو مرغ حقگوکاین زمزمه خون کند گلو را
بردار ز تیغ عشق، زخمیکآرد به فغان، لب رفورا
در فوج طرب، علم ضرور استاز دوش جدا مکن سبورا
بیش ازگل ماهتاب می خواهاز نسبت می کل کدو را
تا چشمه دو گام بیشتر نیستزنهار مخور فریب جو را
توفیق نشد که پاک سازماز زمزم وصل، دست و رو را
بر من ز چه رو غضب نیاید؟آن ترک وش بهانه جو را
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
دل بی تو ز خانه می گریزداز چنگ و چغانه می گریزد
شبهای غمت، ز دهشت خوابگوشم ز فسانه می گریزد
زلف تو ز بیم طعن مردماز صحبت شانه می گریزد
در بزم چو بر کنار باشیعشرت ز میانه می گریزد
چشمت چو به قتل من کشد تیغطبعش ز بهانه می گریزد
افتاده شکست بر کمانمتیرم ز نشانه می گریزد
از ترس مقام شکوه منمطرب ز ترانه می گریزد
عمری ست که خوشه نصیبماز نسبت دانه می گریزد
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
از حرف بجز زیان ندیدمغیر از تپش زبان ندیدم
بویی ز دوای ضعف طالعدرطبله آسمان ندیدم
از بیم گرفت و گیر صیادآرام در آشیان ندیدم
یک سرو به کام دل درین باغاز دهشت باغبان ندیدم
چون نای ز دست مطرب چرخجز ناله در استخوان ندیدم
بر سفره خاک، همچو ماهیدیدم گر آب، نان ندیدم
صد ناوک آه برفلک رفتیک زخم برین نشان ندیدم
نومید شدم ز چرخ و اخترامداد ز این و آن ندیدم
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
صوتم ره گوش را ندانستقانون سروش را ندانست
دوشم به سه چار خانه، دل بردیک خانه بدوش را ندانست
با نیش چه سان بسازدم لب؟چون معنی نوش را ندانست
مفتی به خموشی ام قسم دادگفتار خموش را ندانست
طبعم چو خم تهی ز بادهسرمایه جوش را ندانست
دل از ته بار ناامیدیدزدیدن دوش را ندانست
بختم پی عیبجویی خودآیینه هوش را ندانست
کاری که ز دست من برآمدبازار فروش را ندانست
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من
فرمانده کشور زیانمپاشیده خسارت از نشانم
طغرای مثال ناامیدیگردیده لقب ز آسمانم
از دست کناره گردی بختاندوه گرفته در میانم
یک تیر به مدعای خاطرپیوند نگشته با کمانم
افسردگی ام به لرزه افکندبا آنکه در آتش فغانم
لب تشنه به پیش چاه زمزمبی بهره ز دلو و ریسمانم
در هر سخن از زبونی بختصد عقده فتاده بر زبانم
نه دین به کفم بود، نه دنیاغارت زده دو کاروانم
بی حاصلی است حاصل منحل ناشدنی ست مشکل من