گنج

ایام چهره خراشیدن صفحات به ناخن قلم - و هنگام سیه پوش گردیدن ابیات به نیل ماتم

۱۳۵ بیت
ماه محرم است، فغان را خبر کنیدوز بهر سرور شهدا، گریه سر کنید
ایام بی حلاوتی آل مرتضاستقطع نظر ز دیدن شهد و شکر کنید
از دست دشمنان،شه دین ماند خشک لبگر دوستید، دیده زخوناب تر کنید
صحرای کربلا ز فراتش نداد آبچون خضر برخورد، گله زان بحر و بر کنید
فریاد «یا حسین» برآرید از جگرهرچند صبر منع کند، بیشتر کنید
باران تیر، بحر شرف را به خاک بردسرها برهنه از غم او چون گهر کنید
در روز قتل، چون تن او جسم خویش رازخمی به تیغ اگر نشد، از نیشتر کنید
در پای نخل، از مژه آرید جوی خونوان نخل را به لخت جگر بارور کنید
در کاه ریز ماتم آن آسمان پناهگردون ز کهکشان به سر خود فشانده کاه
غم برسر غم است، بگریید زار زارصد رنگ ماتم است، بگریید زار زار
امروز در میان اسیران کربلاغمها فراهم است، بگریید زار زار
بسیار شد مخالف و از جانب حسینمرد مدد کم است، بگریید زار زار
امروز، حال کودک بیمار تشنگیبسیار درهم است، بگریید زار زار
کشت امید تشنه لبان، بارشی ندیددر دیده تا نم است، بگریید زار زار
امروز بهر آب، سر مقتدای خلقبر زانوی غم است، بگریید زار زار
سروی که راستی ز قدش آفریده شداز تشنگی خم است، بگریید زار زار
زخمی که خورده است علی اصغر از عدومحروم مرهم است، بگریید زار زار
بیداد بین، که مادر گیتی به جای شیرزد بر گلوی طفل جگر تشنه، زخم تیر
دارد فغان، چه کوه و چه هامون درین عزاگریان فتاده قلزم و جیحون درین عزا
از غم شدند وامق و عذرا سیاه پوشهم کسوتند لیلی و مجنون درین عزا
برخاست از دل شط بغداد، آه سردبحرین سوخت با در مکنون درین عزا
از بحر شعر، آب به تاراج گریه رفتبی وزن گشت مصرع موزون درین عزا
سیلاب اشک بس که روان گشت هر طرفشد بسته راه گردش گردون درین عزا
از جوش گریه زیر و زبر گشت آسمانپوشید چرخ، جامه وارون درین عزا
رخسار خود به پنجه خراشید آفتابشد ابر چون شفق همه تن خون درین عزا
ماه از کلف به تیره دلی تن نمی دهدهر شب ز غصه می خورد افیون درین عزا
مضراب زهره در طلب ساز نوحه استچنگی که دارد از پی آواز نوحه است
قاسم چو ساز معرکه پربلا گرفتآن کس که داشت فکر عروسی، عزا گرفت
نومید کار خیر شد از شر دشمناندر کار جنگ، فاتحه از اقربا گرفت
تا یادگار خویش دهد نوعروس رااشک عقیقی از رخ چون کهربا گرفت
غم شد به ساز عشرت دامادی اش بدلپوشید رخت حرب و کفن را قبا گرفت
دستی که بسته بود به آن عقد آرزوتیغ و سنان خصم به جای حنا گرفت
آخر به زخم تیغ شهادت ز پا فتادبر روی خاک، چون گل صد برگ جاگرفت
نشنید بویی از چمن مدعای خویشخود را به حجله گاه عدم کدخدا گرفت
فریاد الفراق برآمد ز اهل بیتراه امید را فلک کج ادا گرفت
زین غم، هلال بس که بر ابرو فکند چینچون شاخ آهوان، گرهش ماند بر جبین
از تشنگی چو رنگ شهنشاه دین شکستبر اوج نازکی، دل روح الامین شکست
چون یافت بر عقیق لبش چرخ، دست ظلمخاتم چنان تپید که هر سو نگین شکست
از پای لغز حادثه غلتید ذوالجناحروی سوار زخم شد و پشت زین شکست
دهقان کشتزار شفاعت ز پا فتاددر زیر بار غم، کمر خوشه چین شکست
زین تندباد حادثه کز کربلا وزیدبر دوش چرخ،پایه عرش برین شکست
سنگی به جام قیصر دین پروری زدندکز موج رخنه، ساغر خاقان چین شکست
از بیم تلخکامی و طغیان شور خلقرنگ حلاوت شکر و انگبین شکست
مردان بسی شکست ز ایام دیده اندهرگز ندیده بود کسی این چنین شکست
گردون ز گریه جامه نیلی در آب زدبر روی خود، به دست مه و آفتاب زد
چون ره نیافتند شهیدان به سوی آبزد دست بر سر از غم ایشان سبوی آب
می کرد بهر تشنه لبان نوحه در فراتشد گریه از حباب گره در گلوی آب
تا نوبهار باغ شرف ماند تشنه لبنیسان حرام کرد به خود گفتگوی آب
جز لعل او که بود به پیش فرات خشکخشکی ندیده غنچه به نزدیک جوی آب
آن گوهری که زینت ازو یافت گوش عرشبی بهره ساختش فلک از رنگ و بوی آب
آن سروری که چشمه کوثر فدای اوستفرسود پای حسرتش از جستجوی آب
شد بسته راه دجله قسمت ز هر طرفتا حشر ماند در دل او آرزوی آب
بگشود موج، گیسوی خود در مصیبتشبی اختیار گشت خراشیده روی آب
چون گریه دست داد ازین غم به وحش وطیرهمچشمی غزال حرم کرد مرغ دیر
تا چرخ، بحر جنگ و جدل را بنا نکردعباس را به آب فرات آشنا نکرد
مشکی که بهر تشنه لبان خواست پر کنداز کف به موج خیز مخالف رها نکرد
غیر از عدو که بر سر او تاخت در فراتکس جنگ آب باگهر بی بها نکرد
یک دستش از محاربه چون بر زمین فتاددست دگر ز تیغ عدوکش جدا نکرد
غیر از دمی که مشک به دندان خود گرفتدر عمر خویش، خنده دندان نما نکرد
با صدهزار، یک تنه گردید گرم حرباستاد بر شهادت و رو بر قفا نکرد
قسمت برای یک دم آبش ز پا فکندجز خون دل، نصیب شه کربلا نکرد
اسبش به خون سرشته برآمد ز حربگاهدر شیهه غیر ناله واحسرتا نکرد
طوبی شود ز غصه چو شاخ نبات خشکچون رود مطربان نشود گر فرات خشک
آبی نیافت تشه لب خوان کربلابنگر نصیب و قسمت مهمان کربلا
غیر از صدای العطش و بانگ الوداعسازی نداشت بزم سلیمان کربلا
از هفتخوان چرخ نخوردند روز و شبچیزی به غیر زخم، شهیدان کربلا
آن سر، که بود جلوه گه تاج احترامافتاد همچو گوی به میدان کربلا
در حیرتم که از چه در آن رستخیز حشرزیر و زبر نگشت بیابان کربلا
غیر از عنان گرفتن سرو سبک خرامکار دگر نکرد گلستان کربلا
تا حشر، از شکسته دلیهای اهل بیتدارد شکست، خانه و ایوان کربلا
از جوش گریه حاصل دیگر نمی دهدجز تخم اشک، مزرع دهقان کربلا
آه از دمی که فاطمه گوید حسین کوسلطان مشرقین و شه مغربین کو
اعدا چو روز قتل به خونریز تاختندزان آفتاب تیغ ستان، رنگ باختند
آنها که داشتند در آن فوج امتیازوقت نبرد، پایه خود را شناختند
گشتند شامیان سیه دل، یکی چو شبوز هر طرف به جانب خورشید تاختند
دوران بی وفا، طرف شامیان گرفتتا کار مهر را ز ره کینه ساختند
کردند سرخ، روی زمین را به خون اوصمصام را ز آتش غیرت گداختند
بهر اسیر کردن اولاد مصطفیدر خیمه گاه، دست ستم برفراختند
نگذاشتند نقش مرادی به اهل بیتایمان ز بی مروتی خویش باختند
بنیاد غم نهاده به صحرای کربلاکوس نشاط از پی رحلت نواختند
کردند رو به شام، عنان شتاب رابردند چون سپهر، سرآفتاب را
عالم سیاه گشت ز افغان اهل بیتخون شد روان ز دیده گریان اهل بیت
سر پا برهنه، نوحه کنان بر شتر سواردریاب حال پرده نشینان اهل بیت
قطع امید کرد رفوگر ز بخیه اشاز بس که گشت پاره، گریبان اهل بیت
بر جای کودکی که شد از تشنگی هلاکبنشست طفل اشک به دامان اهل بیت
سیلاب غم، بنای طرب را ز پا فکندزد گریه قفل بر لب خندان اهل بیت
فریاد و آه و ناله و سوز و گداز و غماین بود بر شتر، سر و سامان اهل بیت
آشفتگی به کوه و بیابان نهاد رواز رهگذار حال پریشان اهل بیت
منع زیارت سرآن مقتدا نمودشرم از خدا نکرد نگهبان اهل بیت
با چشم گریه ناک، به پیش ستمگرانکردند رو به جانب آن قبله سران
گفتند جان ما همه بادا فدای توکو مرگ تا دو اسبه دویم از قفای تو
ما زنده و تو کشته، ندانیم از چه روما را نکرد خصم، شریک جفای تو
فریاد ازان دمی که به میدان بازپرسآید به دست فاطمه، خونین قبای تو
کو مرتضی که تیغ مکافات برکشدتا هر دو کون، قتل شود از برای تو
مالک رقاب دین، حسن مجتبی کجاستتا از مخالفان بستاند لوای تو
زین العباد، گوش برآواز مانده استکآید پیامی از لب معجزنمای تو
چون چشم مومنان نشود ز آب گریه تر؟در تختگاه موعظه خالی ست جای تو
رفتی و ما ز درد و غمت جان نمی بریمباید گرفت ماتم خود در عزای تو
بی دیدن تو، نور درین خانواده نیستبر روی ما بجز در ظلمت گشاده نیست
گلزار دین، اسیر خزان شد هزار حیفبرگ نشاط، ساز فغان شد هزار حیف
سروی که بود در چمن راستی چو تیراز بار زخم همچو کمان شد هزار حیف
زخمی که از خدنگ مخالف رسیده بودنومید کار بخیه گران شد هزار حیف
خونی که سوخت لاله فردوس از غمشبر هر طرف چو آب روان شد هزار حیف
چشمی که بهر دیدن کیوان نمی گشوددر پای تیغ کین نگران شد هزار حیف
گوشی که از تکلم جبریل ننگ داشتدرمانده زبان سنان شد هزار حیف
رویی که آفتاب شد از سایه اش پدیددر زیر گرد و خاک نهان شد هزار حیف
رخ تافت از نهال شرف، بوی زندگیرنگ حیات، برق عنان شد هزار حیف
داغم که نیست شورش و غوغای فاطمهخالی ست در مصیبت او جای فاطمه
بطحا زگریه داد به خون، جای خویش رایثرب الف کشید سراپای خویش را
خون می چکید تا به قیامت ز کربلاگر می فشرد دامن صحرای خویش را
باغ فدک شنید که آن گل نیافت آبصد خار طعن زد چمن آرای خویش را
از خجلت عقیق لبش آب شد یمناخراج کرد چشمه و دریای خویش را
جامی نرفت از لب زمزم به کربلاتر ساخت زین مکالمه سقای خویش را
رضوان ز خشک کامی آن سرو، داغ شدبر آب ریخت آتش گلهای خویش را
زین حرف سوخت ساقی کوثر کباب وارزد بر زمین پیاله و مینای خویش را
برخاست رستخیز قیامت درین عزاامروز کرد شورش فردای خویش را
یک مشت گوهر است فلک در نثار اوخورشید و مه، دو شمع بود بر مزار او
گل در مصیبت شه گلگون کفن گریستبلبل به رنگ ماتمیان در چمن گریست
از پا فتاد سرو گلستان کربلاطاووس نوحه گر شد و زاغ و زغن گریست
سایید تاک دست تاسف، چنار سوختشمشاد خاک ریخت به سر، نارون گریست
شد ارغوان چو سوسن و ریحان سیاه پوشسنبل برید طره خود، یاسمن گریست
نیلوفر از تپانچه رخ خود کبود کردنسرین گداخت، غنچه گل پیرهن گریست
سرخ و سیاه، لاله به صحرا نهاد رویزنبق سفید و زرد شد و نسترن گریست
از بس که درد ریشه دوانید هر طرفنالید آب مصر و زمین ختن گریست
از کعبه، شور ماتمیان رو به دیر کردبت جیب خویش چاک زد و برهمن گریست
بی رحم تر ز سنگ بود چرخ بی مدارکز غم درین قضیه نگردید اشکبار
بگذر صبا، که رونق این بوستان نماندوزگل به غیر داغ دل بلبلان نماند
صد حیف کان شکفته گل بوستان قدساز دستبرد جور درین خاکدان نماند
زان تشنگی که سرو چمنزار دین کشیدچیزی به غیر طعن به آب روان نماند
نگذشت یک سخن به لب از دشت کربلاکز وی هزار درد به کام و زبان نماند
کو دوستی که زخم نباشد ازین، دلشکو دشمنی کزین، مژه اش خون چکان نماند
آهی ز دل کشیده نشد کز شراره اشصد داغ آتشین به دل آسمان نماند
زین جانگداز قصه که از سوزناکی اشبرخاست دود، سطر و ورق بی فغان نماند
حرفی رقم نشد که دوات سیاه دلانگشت حیرتش ز قلم در دهان نماند
طغرا اگر به عجز شود معترف، بجاستحزنیه را ازین نکند بیشتر، رواست