شمارهٔ ۶۲۲
ز شوق آنکه بنشیند درو یک لحظه یار مننمی آید به هم، چون دامن صحرا کنار من
به دور حسن او یک چهره گلگون نمی بینمخزان عالمی گردیده ایام بهار من
مگر ساقی ز لشکرگاه خم، فوجی برون آردکه از فوج صراحی نشکند هرگز خمار من
ز بس بی طالعی، در کارگاه عشق چون طغرااگر کاری کنم، یک جو نمی آید به کار من