شمارهٔ ۶۲۰
زلف شبرنگ، پریشان بر و دوش مکنخویش را بیهده چون کعبه سیه پوش مکن
تا ز قانون طرب، دست نشویی در بزمرود اشکم چو درآید به صدا، گوش مکن
بوی شیر از لب چون لعل ترت می آیدآب اگر در قدح باده بود، نوش مکن
شب به گلشن چو روی، دست به شوخی مگشاگل چراغی به رهت داشته، خاموش مکن