شمارهٔ ۶۰۵
بس که آن گل صبحدم با آب و تاب آید برونگر فشارم دیده برعکسش، گلاب آید برون
از فروغ چهره، ابرویش نمی آید به چشمچون مه نو کز پناه آفتاب آید برون
نشکند بی دستبرد ساغر می سد شرمباده پیش آور که آن گل از حجاب آید برون
هر کجا حرف از دل بی طاقت ما بگذردتا قیامت گر بکاوی، اضطراب آید برون