گنج

شمارهٔ ۶۰۳

۸ بیت
در آتشم فکند که بی دود و دم نشینغم بر دلم گماشت که رو بی الم نشین
حکم قضا رسید که با وسعت سپهردر تنگنا همیشه چو نال قلم نشین
فریاد می کند جرس کاروان چرخکز شهر عیش بگذر و در دشت غم نشین
مهمان روزگار چو گشتم، نصیب گفتدر آستان خانه چو نقش قدم نشین
قسمت اشاره کرد که در چارسوی دهربسیار کش جفا و ستم، لیک کم نشین
دوران زبان گشود که از نقد عافیتدست تهی چو مردم صاحب کرم نشین
گفتم که جای نیست برای نشستنمایام گفت در ته تیغ ستم نشین
طغرا، چو نقش زندگی ات بد نشسته استبهر نجات، بر سر راه عدم نشین