شمارهٔ ۶۰۰
چون باده می کند مست، ما را هوای باراندریای نشاه خیزد، از قطره های باران
مینا با پای ساغر، چون سر نهد به سجدهچیز دگر نخواند، غیر از دعای باران
پیداست عکس خوبی، از چار سوی عالمآیینه خانه ای شد دهر از صفای باران
روزی که نیست چشمم، از جوش گریه پر آبدر کارخانه ابر،خالی ست جای باران
دارند برسر دست، جانهای تلخ و شیرینباران برای ساغر، ساغر برای باران
پس ماندن از رفیقان، ننگ است بر سبکروبیجا نمی خروشد، سیل از قفای باران
طغرا مباش غافل، زین ابر خرقه آبیپیری ست سبحه در کف، از قطره های باران