شمارهٔ ۵۹۲
خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کنچراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
ز خاک قتلگاه عافیت بر من فشان گردیلباس عیدی ام را سرخ چون دست حنایی کن
نگشتم از ازل در هیچ کاری قابل تحسیناگر گویم مسلمانم، تو کافرماجرایی کن
هوس بر من شد از زلف بتان هر سو کمند افکنتو این صید گرانجان را سبکپای رهایی کن
نیم از خویش غافل، می شناسم خونی خود رابه قتلم در لباس هر که خواهی خودنمایی کن