شمارهٔ ۵۴۷
تا تیر در کمان بود، رنگ نشان ندیدمچون شد نشانه پیدا، تیر و کمان ندیدم
صد ره نظاره کردم بر هر درخت این باغیک مرغ شادمانی، در آشیان ندیدم
گل چین ز جبهه می ریخت، غنچه گره ز ابروبرگ شکفته رویی از این و آن ندیدم
در عشق صرف کردم این عمر بی بها راغیر از بهانه جویی از گلرخان ندیدم
گفتی که می رود آب در جویبار قسمتمن غیر رود گریه، آب روان ندیدم
ظلمات قسمتم کرد همسفره سکندراو بوی آب نشنید، من روی نان ندیدم