گنج

شمارهٔ ۵۴

۴ بیت
ساقی پیاله داد به چنگ هوس مرامطرب چو نی نواخت به تار نفس را
در کاروان شوق ز تنهاروان شدماز راه برد بس که فغان جرس مرا
لب بسته ام ز شکوه بیداد روزگارترسم فزون شود ستم از دادرس مرا
خود را به فکر آن لب میگون نمی دهمترسم ز بوی باده بگیرد عسس مرا!