شمارهٔ ۵۳۹
بی او غم پا و سر ندارمگر جان برود، خبر ندارم
صیاد بر آشیانه ام تاختدانست که بال و پر ندارم
دارم دوهزار دشنه چون بیددر کشتن خود، جگر ندارم
درکارگه هنرفروشیجز بی هنری، هنر ندارم
راهی ز قفس به آشیان هستافسوس که راهبر ندارم
طغراصفتم وظیفه، زاری ستدر دست چو زور و زر ندارم